|
..:: سیمرغ ::.. |
|
من در دور دسترین جای جهان ایستاده ام! ... در کنار تو ! |
پرده ی اول:: همیشه واسه اینکه زودتر شروع کنم به خوردن با همون زبون بچگی آخر دعا رو تند تند می خوندم! پ.ن: یا خدا دوستم نداشت یا اینکه دعام بیش از اندازه ی من بود... پرده ی دوم:: به نظرم شدنی هست ... می دونم همه چیز سر جاش خواهد موند و ماه بالای سر تنهایی است! پ.ن: چه با من چه بی من! آفتاب میشه مهتاب میشه و سایه در بازی نور خواهد ماند! پرده ی سوم:: یه تلنگر و زنگ تلفن..باورم نمی شد ... لایه های پنهان یک مرد (مرد واژه ی مقدسی است که او لایقش نیست) رو بیشتر شناختم... هنوز تو بُهتم !! پ.ن: حکمت بعضی چیزها رو زمان بهت نشون میده! این آهنگ *در وصفش کافیه! پرده ی آخر:: لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم! □□□□□□□□□□ پرواز نابه هنگامت را باورم نیست... تو رسم بال شکستن به یاد نداشتی! آشیانت را خالی نمی گذاشتی ... مگر خاک گرمتر از دستانش بود که به جای آرمیدن در آغوش عشق خاک را برگزیدی؟! ....... چه کردی؟ با خود ..با عشق .. با عاشقی که در شوک گسستنت در قفسی آرمیده؟ ...خدایا ... مگر از توچه خواستند؟ چــرا؟ چــــرا؟ چـــــــــرا؟ ...چه کم می شد از کرمت؟! ........ پرواز را به خاطر بسپار ! پرنده مردنی است! ........ پ.ن: برای صبر نداشته اش دعا کنید ...برای سفر کرده توشه ی سفر بدرقه کنید و برای یادگاری به یاد مانده اش آرزوی خیر!
وقتی مهدکودک می رفتم همیشه موقع غذا خوردن همگی رو دور یه سفره می نشوندن و همه دستا بالا می رفت و می خوندیم: دستامونو می بریم بالا ..با هم دیگه می کنیم دعا..دعا به مامان و بابا ..زنده باشن همیشه اونا..خدا که ما رو دوست داره ..دعامونم قبول داره!
امروز یه تصمیم مهم گرفتم... یادمه یکی از بچه ها تو بلاگش نوشته بود که دنیا میگذره چه با من چه بی من! حدود پنج ماه می خوام از تعلقاتی که روز به روز به زندگی واقعی ام تنیده شده دور بشم!!!
یه سال و چند ماه... ارزش اشک های منو نداشت..اونقدر حقیر و پست بود و هست که لایق نبود..
...یه کوچه ..یه دیوار... و عکسی بر دیوار .. لرزه اش رخوت آور است...بدون خداحافظی ...رسمش این نبود ...
+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |