تبليغاتX
..:: سیمرغ ::..

..:: سیمرغ ::..

من در دور دسترین جای جهان ایستاده ام! ... در کنار تو !

امشب از نگات می خوام به حس بودن برسم

 

می خوام از سکوت شب به اوج خوندن برسم

 

می خوام از شعر چشات دوباره فالی بگیرم

 

می خوام از کلام  تو   دوباره   حالی   بگیرم

 

می خوام عکس عشقُ تو آینه ی قلبت ببینم

 

می خوام از شوق نگاهت سر راهت بشینم

 

می خوام امشب دلُ تو آسمون تو پر بدم

 

نغمه ی عشقمو با حنجره ی تو سر بدم

 

می خوام امشب تو چشات طلوع کنم

 

می خوام امشب با چشات شروع کنم

 

وای که چشمانت مرا میکشد....می دانی که چشمانت تمام ناگفته ها را با خود دارد؟...تمنا   ....   چگونه بگویم که خورشید در چشمان تو طلوع می کند؟...  تمنا  ..... چگونه بگویم که سکوت چشمانت فریاد رسای دل است؟ ...تمنا  ....  

                                             برایم تمنای نگاهت ماند و بس...

                                                                                                بوسه هایم برای ناز چشمانت

 

 

               **********************************************

 

غروب است..نمی دانم غروب امروز با روزهای دیگر چه فرقی دارد...دوست دارم تنها باشم...کنار جانمازم نشسته ام ..و همان تسبیح سپیدی که یادگاری از مهر تو در آن است در دستانم می لغزد..امروز غروب روز انتظار است...دلم چه میخواهد..دلتنگی هایم سینه ام را به درد آورده...نمیدانم سنخیت آهنگ تکنو با آشوب دلم تا چه حد است... می کوبد برسرم بر سینه ام..چنگ می اندازد این آهنگ...یادم می آید:"التماس دعا "...یاد حرف امیر افتادم.."التماس عمل" ..این حرفت تا همیشه برایم یادگار می ماند...عمل..مرد عمل این روزها نایاب است..

 

این روزها دیگر از تمام این حس های جدید هم خسته شده ام...

          

"خسته ام ،ای عشق  بازویت کجاست؟!"

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |


آه نازنین بانوی من !

نگاهت هنوز در پشت ویترین خاک گرفته است..نازنین سالهاست که بی من نشسته ای..من قد کشیدم و از دنیای کودکی ام دریا دریا که نه بیشتر _ اقیانوس ها _ فاصله گرفتم و تو هنوز در همان حال و هوایی...عجیب بوی کودکی ام را میدهی...یادت هست آنقدر ظریف بودی _هستی_ که دستان کوچکم را یارای بغل کردنت نبود...

می دانی..اینک می ترسم در آغوشت بگیرم دیگر برای وسعت آغوشم بسیار کوچکی..ظرافتت مرا می ترساند..نکند دستانم اینک نرمی تو را تاب نیارد..

نازنین ..سالهاست که از خاطرم به خاطره هایم پیوستی..

مادرت اینک در در دنیای پر از وحشت بزرگسالی دست و پا می زند..تقلا می کند..دلش فریاد می خواهد..اما در پس سایه ها هنوز نشسته..می دانی..می دانم کوچک بانوی قصه هایم با من هم نواست...

اینک به آرامی در آغوشم خوابیدی..دیگر ترس را به کنار گذاشتم..می بینی..مادرت چشمان خفته ات را به نظاره نشسته...کودکم..کاش جای تو بودم..هرگز بزرگ نمیشدم..

......:::::::بزرگ شوید ولی وارد دنیای بزرگ تر ها نشوید::::::...

یادش به خیر..موهایت را شانه می کشیدم..ناخن هایت را لاک میزدم..برایت غذا می پختم.....آه کودکم...لباس هایی را که برایت دوختم..یادت هست؟

می دانم تو نشان از مادر داری..می دونی که چقدر دلم برای مامان تنگ شده؟؟؟ می دونی هنوز به دنبال صدای گم شده اش هستم..نازنین ..دوستت دارم تو هم بویی از مادر میدهی...بگذار ببویمت..بگذار ببوسمت..بار دیگر بخند..به چهره ام نگاه کن..بی نقاب در کنار تو خوابیده ام...خسته ام بانوی کودکی هایم...

 

 

 

 

 

ببین .. داره بارون میاد ... میدونی این چند وقته چقدر شکسته شدم؟ ... توی قطر ه های بارون میشکنه بغض صدام... دوست دارم از اینجا برم ..به کجا؟ ..می خوام برم یه جا که دیگه از دست تمام این ذهنیات ، افکار، واین احساسات لعنتی رها بشم..چه کار احمقانه ای.. .. خودم رو هم دارم گول میزنم..می دونم حسم عوض شده ولی چرا با دلم هم رودرواسی میکنم؟

دلم می خواد یه غروب، یه افق بی انتها ،من و کوه ..برم اون بالا و از ته دل فریاد بزنم و بگم:

" خداااااااااااااااااااا  "

کاش غصه ام فقط این بود که از گچ و سیمان دل گرفته باشم...

آخه خدا ...منم (¯/ دل ) دارم...نگاش کن..شکسته ..خراشیده شده...دلم " آه " میخواهد..فکر می کنم اونقدر فشرده شده که دیگه داره از سینه ام میزنه بیرون..نکنه سنگ شده؟ ..

این روزا دل همه ی اونایی که دوسشون دارم گرفته...آخه خدایا تو بگو من چی بگم، چه جوری آرومش کنم..بعد از مرگش تازه بفهمی که چقدر دوستت داشته و این همه مدت مهر خاموشی به لباش بوده ..آخه چه جوری می تونم دلش رو تسلا بدم..تو بگو...خدا ..چرا مهر و محبت ها انقدر عاریتی شده که اونی هم که حقیقی هستش زیر سایه های عاریت می سوزد؟

خدایا ..تو بگو .من که فقط می تونم پشت گوشی به حرفاش گوش بدم و گریه کنم..بگو چه جوری دل غم گرفته اش رو آروم کنم؟

خدایا..اگه یکی رو اونقدر دوست داشته باشی که به خاطرش وجودت رو هدیه کنی و اونم بعد از سالها بذاره و بره ..تو بگو من این چنین دلی رو چه جوری باید آروم کنم..جز اینکه بگم صبوری کن و این واقعیت رو قبول کن ارزش عشق تو رو نداشته... چرا باید پا بزنه ؟ هان؟؟....

خدایا ...

می دونی که تو دل اونایی که دوسشون دارم چیا میگذره  الانم بهت گفتم..میدونم همشو نانوشته خوندی..تو دل منم که با خبری...خدایا من چی بگم به دل خودم...لا اقل به بقیه یه حرف کوچیک دارم که بزنم..تو خودت با دلم حرف بزن..شاید آروم شه...نگاش کن..چه صبوری میکنه!!

این دفعه تو بگو...

+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |


سهراب بدستم...نمیدانم به دنبال چه میگردم..خلوتم پر از هیجانات ذهن نم گرفته ام شده...

 

اتاق خلوت پاکی است

برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد!

دلم عجیب گرفته است.

خیال خواب ندارم.

کنار پنجره رفت

و روی صندلی نرم پارچه ای

نشست:

"هنوز در سفرم

........

 ............

 

کتاب را که گشودم ..عجیب وصف حالم بود...نمی دانم..بدنبال اشک های فرو خورده ام؟!...و روزی زیر بار این سکوت فریادی زاده میشود...آی ..می شنوی..دخترکی در کنج سایه ی دیواری بدنبال تفسیر پرواز قاصدکی ، به خلوت نگاه رهگذری می نگرد..

 

چه ساده است نوازش گلهایی که دیگر از عطر تو پر از هیچند... می بخشم ..تمام آنچه که بی تو مانده..

 

دلم دریا می خواهد..آه دریا دریاب..موج هایت را به گیسوانم بیاویز و مرا در هجوم بی امان خود فرو بر..آه دریا..می دانم..امواج در سطح اند و عمق تو پر از سکون...ولی مرا در امواجت رها کردی..مرا به عمق ببر ..به آرامش وسعت دلت..

 

"هنوز در سفرم"

 

 

 

darya daryab

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |


 

می خواهم تنهایی ام را برای خود داشته باشم..می خواهم تنها تنهایی ام برای خودم بماند..نگیرید این تنهایی را..

 

 

می دونی معصومم!

..بهم گفتی سکوت کن..دلم می خواست حرف بزنم و از همه مهمتر حرف بزنی..خودم گفتم سکوت می کنم...آره ..من چی میدونستم..من که تو نبودم...درسته..می خواستم توضیح بدم..گفتی نمی خوای..باشه..بازم سکوت.. می خواستم یه عالمه واست بنویسم..ولی همین که دستم به کی برد رفت..یاد سکوت افتادم..آه ..چه آرزویی بالاتر از سلامتی برایت داشتم..نوشتم"سلام ..همین!"

 

بهتم گفتم گریه هات قشنگه..آره عزیزم اشک بریز .. اشک ریختنت با خنده برام زیباست....نمی دونم..اسمش اشکه یا لبخند..هنوز واژه ای براش پیدا نکردم.

 

هر کاری میکنی بکن ولی سکوت

نکن

            نکن    

                       نکن             

 

که در سکوتت می شکنم.

 

دوست دارم تنهایی ات برای خودت باشد..اما اگه یه شونه خواستی واسه اشک ریختن من اینجا نشستم.

معصومم

اگه یه آینه شکسته بشه ..هر چقدر هم بند زن خوبی باشم ..وقتی تیکه تیکه اش رو کنار هم بذارم..اگه به این آینه ی این بند زده نگاه کنی..خودت رو شکسته می بینی!!

نمی خواهم شکسته ببینمت...

گلکم

نذار این خشی که رو آینه است بزرگ بشه!

:::دوستت دارم:::

منو ببخش! همین جا معذرت میخوام..

 

دستات واسه همیشه تو دستام..

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |


 

دوست داشتن از عشق برتر است می دانی؟

داستان عشق را شنیده بودی؟ می گویم تا تو هم بدانی!!! روزی عزیزی برایم گفت : می دانی ریشه ی عشق کجاست ؟ گفتم: از عشقه که نام گیاهی است می آید! گفت: و دیگر چه؟..نمی دانستم.

برایم گفت: عشقه گیاهی است که به دور گیاه دیگری می پیچد و آنقدر از آن بالا می رود و آنقدر از غذای گیاه اصلی استفاده می کند که بعد از مدتی ریشه گیاه مادر را می خشکاند و خود جایگزین آن می شود.

من از تو می پرسم : می دانی ریشه دوست داشتن و محبت چیست؟

حب( دوستی) از ریشه حبه می آید ..حبه یعنی دانه... دانه ای که در بستری زیر خروارها خاک آرمیده اگر شرایط مساعد باشد آرام آرام با صبوری رشد می کند می بالد و بالا می آید...

دانه رشد می کند بی صدا..دل خاک را می شکافد با صبوری...اینک گیاهی است که به ثمره نشسته و روزی این گیاه زیبا دانه ای کوچک بوده!!

حال تو بگو دوست داری دوستت بدارم و بگذارم که در این دوست داشتن ببالی و رشد کنی؟ و یا دوست داری عاشقت باشم و تو را پا بند کنم و آنقدر که دیگر ندانی کیستی؟

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |


 

 

برای" او "که روزی" تو "بود.

 

نمی دانم....در دایره ها ماندم ..به دنبال گوشه ای برای سکنا گزیدن تلاش بیهوده ای است در معبر قفسی گرد...چراغ می خواهم تا زین تاریکی سوی بی نشان ها بروم... خسته دل، خسته نفس ،دل به جاده می سپارم .. به دنبال حائلی می گردم...نمی دانم چگونه در چشمانت بنگرم..شاید دزدانه از تو، شاید شاهانه در چشمانت غوطه ور شوم ..اما بدان سخت است  خاموشی چشمان را ...می ترسم ببینمت و باز چشمانم فریادبزنند و مرا رسوا کنند که روزی اسیر بودم...شاید رسوایم کند که چه کرده ای..شاید گله کنند از ..شاید بی اعتنا بگذرند ..شاید بسته شوند ..کاش دلم را توان بازگویی بود..کاش واژگان در کار نبودند..می دانم که آخرین نغمه ی نوشته ام را خواهی شنید...

 

 

پی نوشت: آمدم..پا به پای جاده..چشمانم در چشمانت گره خورد..دلم لرزید و سرم ناخوداگاه سمت دیگری را نشانه گرفت...سیمرغ رها می شود می رود تا بپیوندد ...پر پروازی می خواهد به اندازه ی سی مرغ..اگر روزی بالی شکست چه باید کرد؟

اما قصه ی سیمرغ من ققنوس است..ققنوس هنگام مرگ می سوزد ..بر قله ی کوه می نشیند آنقدر بال میزند و تقلا می کند تا آتش بگیرد ..نغمه سر میدهد و می سوزد و آنقدر  که خاکستری می ماند وبس!  و در این خاکستر تخمی هست! باز هم تولد ..این موج ممتد و دوار مرگ وزندگی ..تخم شکاف بر میدارد و ققنوسی متولد می شود..

 

....:::خاکستر چشمانم میماند و بس ..آنقدر که تمام سیمرغ ها با آن پرواز کنند:::....

 

متهم کردی .. نمیدانم چگونه به این راحتی دو دل را دستمالی میکنی..سینه ام را بشکاف..بار دیگر با دقت نگاه کن..اناری را آنقدر فشرده اند و...می بینی ترک برداشته!! ..فواره اش روزی چشمان تو را کور خواهد کرد.

به دستانت نگاه کن..رنگی از خون و شب..آه...کاش دستانت به حقیقت بوی سیب می داد نه به فریب!

 

به خلوت سایه ها میهمانم..وقتی فهمیدم که دلم پا خورده است و نازنین بانوی زندگیم هم دلش دستمالی شده..نمی دانم ..لرزش دست ها یم به دلم سرایت کرد یا تپش های تند قلبم دستم را لرزاند..ریزش اشکهایم برای تو بود یا برای دلی که چاک خورده بود؟؟

یادم آمد که می گویند کسی که ارزش اشک ریختن دارد هیچ گاه اشک تو را در نمیاورد..بد کردی!

تعهد دادم که هیچ گاه اشکی برایت نریزم ..دیگر تعهد دادم که به اندازه ی وسعت روحت دوستت داشته باشم..حتی اگر وسعت روحت به اندازه ی پشیزی نباشد...

 

نمی توانم ببخشمت... هیچ گاه نه من و  نه نازنین بانویی که صبورانه تحمل کرد بی منطقی های تو را!

و یادت بماند ... واژگان را معنا کنی... برای من دوست داشتن از عشق برتر است!

نفمیدی و دیگر مهم نیست... شاید خوابی آرام مرا در خود فرو برد و برای ابد پاک کنم تمام داشته هایم    را از تو ..تو هم پاک کن...نازنین بانو هم همینطور!!

چه زود آینه ها به دیوار تبدیل شدند.

و این بود آخرین نغمه ای که روزگاری نشنیده بودی..گوشهایت را باز کن..کسی صدا می زند !!

 

 

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

نا پدید ماند

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط سایه |


دختری از جنس سایه های گمشده..می نویسم شاید رنگ مفاهیم را دیگر بار زنده کنم


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

باران
.:Ti Amo:.
چکاوک
آینه ای با من
عروسک بی سایه
معشوق همین جاست!
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

دی 1388

آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


Categories

چشمهایش
عاشقانه هایم
برو


Links

::بهنام::
::حامد::
::سامان::
::آرش::
..هوار..
::احسان::
::سپهر::
.:آزاده:.
..::لیلی::..
..::مینا::..
::امیر حسین ::
..من او ندارم!..
..عبور..
::حسن هوشیار::
::حسن::
..موفو..
::عیسی::
::رضا::
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin